منوچهر خان حكيم
58
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
دشت واقع بود و كلاغى در آن نشسته بود ، كه آن كلاغ به فرياد آمده دستى پيدا شد و گريبان غضنفر را گرفته بدر برد ؛ كه اين خبر به اسكندر رسيد . اسكندر سوار شده متوجّه آن دشت شد و گفت : سررشته ، آن كلاغ است . نسيم را گفت : با اين غلام مكالمه كن ، بلكه چوبى بر آن بزن . نسيم رفته گفت : اى غلام ! تقصير اين كنيز چيست كه اينهمه او را مىزنى ؟ غلام شروع به دشنام كرد . نسيم پيش رفته چوبى بر غلام زد كه آن كلاغ شروع به فرياد كرد ، كه آن دست پيدا شده ، گريبان نسيم را گرفته كه بدر برد . اسكندر به چابكى تيرى به جانب كلاغ گشاده داد . چون تير اسكندر بر آن كلاغ خورد ، آن دست نسيم را رها كرد . اسكندر نهيب داد كه غلام را بگيريد كه غلام كنيز را بغل زده به ميان رود مرغاب افتاد و به آب فرورفت . اسكندر روى به جانب آن كوه نهاد كه وقت زدن كلاغ آن دست پيدا شده آدم را مىبرد ، كه عبد الحميد و فريدون ثانى و باقى سالاران از عقب او روان شدند . اسكندر با دلاوران همهجا مىرفت تا به در غارى رسيدند ( 35 ) و سالاران پياده شدند و به در غار مكث نمودند . اسكندر داخل غار شد و نظرش بر طيفور جنّى افتاد كه بر نماز مشغول بود . اسكندر اينقدر ايستاد كه طيفور تمام نماز خواند . اسكندر پيش رفته ، چون چشم طيفور بر اسكندر افتاد گفت : اى شاه هفت كشور ! در اينجا آمدم مىخواستم آنچه در طالع شما ديدم ، معروض دارم . گفتم يك نفر آدم شما را بياورم ، دانستم كه شما در عقب او خواهيد آمد ؛ زيرا كه به تركستان قرانى به طالع شما ديدهام كه بعضى از دلاوران شما را كور خواهند نمود . اين عزيمت را فسخ نماييد و از اين اراده بازگرديد . اسكندر گفت : اى پير دانشمند ! روز اوّل نمىبايست كه عازم اين صوب گردم . حال اگر مرگ خود را معاينه ببينم ، فسخ عزيمت نخواهم ؛ چرا كه ارادهء ختا نيز كردهام كه اگر از تركستان بازگردم ، پادشاه ختا شريك « 1 » مىشود و مىگويد كه اسكندر با سبكتكين برنيامده است ، با من چگونه برمىآيد . طيفور گفت : آنچه وظيفهء بندگى بود به تقديم رسانيدهام ، ديگر اختيار از شماست . اسكندر گفت : اين غلام و كنيز نسبت به شما دارد ؟
--> ( 1 ) . ظاهرا در شك .